باریکه راه شهود

باریکه راه شهود

ما
در انبوه خاطرات مه آلود
گم شده ایم
آنجا
که سرگذشت هزاران نگاه
آرمیده است.

_______________________________________

- متعلقات دیگران را قطعا با نامشان منتشر میکنم پس محتوای بی نام را بخوانید: بچه های خودش.
- اگر قابل دانستید و خوشتان آمد، حق انتشار بی نام و نشان هم دارید.
- چندان علاقه ای به شرحال نوشتن ندارم بنابراین مطالب عموما مخاطب ندارند و تخیلی هستند.
- توضیح نام وبلاگ و نام مستعارم را هم در قسمت "درباره من" بخوانید.

طبقه بندی موضوعی


تکه ای از اثر مصطفی مستور



۰ نظر ۱۵ مهر ۹۶ ، ۰۳:۲۵
محمد StigMatiZed

.

این یک داستان نیست 

.

پدرم کارگر بود و من همانند بیشتر جمعیت میلیونی دهه شصتی ها در محیط کارگری به دنیا آمدم و رشد کردم. همیشه کوچکترین تغییر در وضع سیاسی و اجتماعی و علی الخصوص اقتصاد بیشترین اثر را بر خانواده های کارگری می گذارد. ده درصد افزایش قیمت ها در بهترین حالت یعنی پدرت را هر روز یک ساعت کمتر داری. سال 71، پدرم چند سالی بود که به دلیل حمایت از حقوق کارگران از کار بیکار شده بود و حالا با مادرم برای ساختن شغل خودش به شهرستان رفته بودند و اولین تجربه من از مدرسه با برادر بزرگم رقم خورد. الآن را نمی دانم اما آن زمان دو کانون وجود داشت، کانون اصلاح و تربیت که پایان بود و کانون پرورش فکری کودکان. تا پیش از اینکه مدرسه روند رشد فکر مرا متوقت کند بهترین روزهای زندگی ام زمانی بود که بسته های پستی کانون به درب خانه می رسید، کتاب و اسباب بازی های فکری. رویای دو ساله کانون پرورش فکری با آمدن کابوس دوازده ساله مدرسه پاره پاره شد. آسفالت سیاه و دیوارهای آجری تیره رنگ که جز چند شعار انقلابی ضد آمریکای چیز دیگری روی آن نبود و روپوش های متحد الشکل که باید شماره کلاس و اسم هامان را روی آن ها می دوختیم و موهایی که باید با نمره چهار کوتاه می شد و یک نظام آموزشی که هر روز جدید و قدیم می شد، دو ترمه و سه ترمه و تک ترمه می شد، دیپلم و سیکل و پیشدانشگاهی، یازده ساله و دوازده ساله می شد اما همیشه چند چیز ثابت بود و این نظام کامل نمیشد مگر با نیمکت های سه نفره و پنجره هایی که با توری های فلزی پوشیده شده بود تا بفهمیم قصاص قبل از جنایت با حکم دوزاده ساله اجرا شده است. وضع معلم ها بهتر نبود، نسل دهه های چهل و پنجاه که حالا به جای رویای نفت سر سفره هایشان کابوس انقلاب پا برهنه ها را با هشت سال جنگ و بعد تورم چهل و چند درصدی تجربه می کردند. از سالهای اولیه تحصیلم جز چند تصویر مبهم خاطره ای ندارم اما سال های آخر دوران ابتدایی و راهنمایی که حالا کشور دگرگونی های سیاسی اقتصادی و اجتماعی مهمی را تجربه میکرد به خوبی یاد دارم. هر روز ساعت هفت و نیم مدرسه با قرائت قرآن و خواندن سرود جمهوری اسلامی که هیچکس آن را درست بلد نبود و تنبیه شروع می شد، اول کسانی که نظم صفوف را رعایت نکرده بودند و دیگر کسانی که هفت و سی دقیقه و یک ثانیه پا به مدرسه گذاشته بودند. این شیوه نهادینه سازی قانون به شکلی اثرگذار بود که بعضی روزها وقتی با در بسته مدرسه مواجه میشدم تازه به یاد می آوردم که جمعه است و آن کولاک های زمستانی دهه هفتاد هم نمی توانست بر ترس از تنبیه غلبه کند.

کلاس اما وضع متفاوتی داشت، معلمی داشتیم که تریاک می کشید و وقتی وارد کلاس می شد کیف سامسونیت اش را روی میز باز میکرد پشت آن چرت می زد، کافی بود صدایی چرتش را پاره کند، با اینکه کوتاه و لاغر بود اما گلوله وار بالای سرت ظاهر می شد و طوری سیلی می زد که روزهای متمادی سوت قطاری در حال دور شدن را می شنیدی. در واقع مدرسه محل تلاقی دو طبقه از زنجیره غذایی در جامعه ای مملو از استرس بود، آکواریومی از عریان ترین اشکال خشونت، از خشونت کلامی گرفته تا خشونت جنسی. اگرچه نظام آموزشی با ابزارهای کنترلی وضعی را بوجود آورده بود که شکل و سطح این خشونت بین معلم و دانش آموز در شرایط استانداردی که خود نظام مشخص کرده بود ثابت بماند، اما مدیریت اقتدارگرای یک بخش و رهایی بخش دیگر یعنی جدی ترین و سنگین ترین شکل خشونت افسار گسیخته در میان دانش آموزان شکل می گیرد. اگر در مدرسه چند معلم تریاکی وجود داشت شاید تعداد دانش آموزانی که حشیش را تجربه نکرده بودند کمتر از یک کلاس درس بود. اگر در کلاس یک معلم با سیلی و خطکش و خودکار و فحش حکومت می کرد، بیرون انبوهی از عقده های فرو خورده در کالبد چاقو و پنجه بکس و چماغ و لگدهای پیاپی نشان می داد که چه کسی قدرت دارد. هیولایی در دره زندگی می کرد که عمدا هر سال از رفتن به دبیرستان باز می ماند تا به لطف قدرت سیاهی که اندوخته بود لذت جنسی اش را با کوچکترها و تریاک کامل کند. این مسیر اگرچه در دبیرستان با کنترل های بیشتر سیستم، بدون خشونت معلم ها ادامه پیدا کرد، اما دیگر خود ما در اثر سیاست های آموزشی و فرهنگی سال های قبل مبدل به موجدات غیر قابل کنترلی شده بودیم که حالا خشونت سازمانیافته تری را تولید می کردیم برای ما دبیرستان عبارت بود از نزاع های دسته جمعی میان مدرسه ای، حشیش، پورنوگرافی و موسیقی رپ و متال.

اگرچه سیاهی و تاریکی زمین و دیوار مدرسه ای که سال هفتاد و یک به آن وارد شدم حالا جای خودش را به دارا و سارا، باربی و بن تن و لگو و دیوارهای رنگی و روپوش های خوشرنگ و موهای آلمانی داده و لذت جنسی و روانگردان به راحتی در دسترس نوجوانان قرار دارد، اما کابوس سرطان، غذای تراریخته و شی شدگی محصول سیاست های توسعه محور و یک نسل بالادستی مریض به مراتب وحشتناک تر از  آن هیولای دره ای ایست که شنیدم چند ماه بعد از بیرون آمدنش از کانون روانه زندان قزلحصار شد و حالا به جای تریاک کرک مصرف می کند.

۰ نظر ۰۶ مهر ۹۶ ، ۲۳:۳۹
محمد StigMatiZed



و گاهی هم اینجا

۲ نظر ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۰۵
محمد StigMatiZed

 

 


دریافت

۳ نظر ۰۹ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۰
محمد StigMatiZed

 

 


دریافت

 

حکایت عشقی بی قاف،بی شین،بی نقطه اثری است از مصطفی مستور ِ جان که توصیه می کنم بخوانید. این متن و اجرا هم حکایت غریبی دارد برای من.

 

۲ نظر ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۳
محمد StigMatiZed




مدت زمان: 50 ثانیه 


وقتی پیاده شدم، تا مقصدم گریستم که چگونه پنج انسان ِ ایرانی ِ هفت پشت غریبه، با خواندن کج و معوج یک آهنگ خاطره انگیز در این کوران ناهمدلی ها و سنگینی فردیت ها دلشان خوش می شود، هرچه کتاب هایم را ورق میزنم نمی توانم بفهمم براستی چه معجزه ای، چه وردی بندهای به جان افتاده مان را از هم گسست تا ورای ترس ِ باهم بودنی که "زور ِ" افسونگر برایمان ساخته است، این چنین رها شویم.

عجیب نیست اگر شادی را نیاموخته باشیم وقتی، پاسداشت اندوه است که دروازه های بهشت را برایمان می گشاید.

*راننده تأکید داشت از فلان سازمان مربوط جریمه اش می کنند اما دلش نیامد حال خوش تاکسی را ناخوش کند

دست مریزاد


پ.ن: دوباره سلام

۹ نظر ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۲۳
محمد StigMatiZed

.

بل الانسان علی نفسه بصیره

.

۰۹ مهر ۹۵ ، ۰۰:۰۷
محمد StigMatiZed